
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست
ترا آن قدر دوست دارم که در حقیقت وجودم هر چه جستجو کردم هیچ نیافتم جز تو.خودم را در آیینه پندار نگریستم عکس زیبای ترا دیدم با همه شکوهی که در یک مهر سپید موج می زند.
به خلوت خود مرا راه ده که سخت بیگانه و ملولم.شب زنده دارم بدار تا در بستر ستاره هایت سرود عشق بسرایم.غمم سهل است و به یک عشوه تو گره از دل تنگم باز می شود.مرا به خود بخوان،چرا که در خلوت تو ارکان صدق و صفا آن چنان محکم است که من بیگانه از خویش را به دست زدن به عمود اخلاص تو وامیدارد تا برای تو از ضیافت نور و ایمان با موسیقی موزون مهربانیها،
ساجد قبله گاه تو باشم در محراب عشق پاک تو.
خداوندا لحظه ای از تو جدا نیستم چرا که در سلسله پیچ در پیچ مهر تو،با تارهای رحمانیت تاب خورده ام.ای رحیم،ای رئوف،ترا در خلوت سحرگاهان،در بوی دلاویز زلف نرگس می بینم که چسان شورانگیز و دلربایی.قلم از سر عشق تو عاجر است.همیشه دوست دارم با تو حرف بزنم،با تو راز دل گویم.تو زیباترین واژه شعر منی چرا که غیر از تو کسی را نیافتم که با من اینگونه مهربان و صمیمی باشد.اقرار می کنم که موجودی ضعیف و گریزانم.سرگردان در این وادی هزار رنگ.اما همه ی سلولهای وجودم ترا طلب می کنند.نمی گویم عاشقم می خواهم که عاشق باشم تا از باده وصلت جرعه ای بنوشم که تا زنده ام هوشیار نگردم.می خواهم شکر ذکر تو،نام زیبای تو نقل دهانم باشد تا از شهد آن سر مست شوم.یارب مرا بخود بخوان تا از قافله رحمتت وانمانم.می دانم که تو همه کس را به خود می خوانی.همه را راه می نمایی و آن را که راه نمودی به مقصد می رسانی و آن را که به مقصد رساندی می پذیری و می نوازی و به میهمانی عشق و نور دعوت می کنی و چه بی انصاف بنده اگر ترا نخواند.
آن را که به لطف خویش خلق بگزیند
بر باطن او گرد جفا ننشیند.
بارالها،در سینه ام صادقانه ترین ترانه ها را پنهان کن تا در وصف جمال زیبای تو بسرایم.در سرم شور عاشقی نه تا دیوانه گریهای مرا بنگری.حلقه از زلف تو باز کن تا حلقه به گوش تو باشم و در رقص سماع چرخان و خیزان بسر کوی تو بخرامم.می گویند که با پای رود،کعبه را زیارت کند و هر که با دل رود کعبه به زیارت وی می شود.مرا کعبه و زیارت،هر دو مقصود تویی.بر بال مرغ عشق مرا به کعبه ات بخوان،مرا به خود دعوت کن.می دانم که راز و نیاز عاشق و معشوق طور را به سینه سینا نوشته اند.مرا به طور بخوان،مرا به سینا ببر،مرا به شهر موسیقی پر ترنم آیات الاهیت ببر،تا با چنگ عشق آهنگی دلکش بنوازم،تا همه افلاکیان را به آتش این ناله بسوزانم و بگویم که دگر صبح است و پایان شب تار است.اما اگر تو بخواهی اگر تو بگویی که عاشقان را سحری باید و در آن سحر،در آن روشنی با همه ذرات وجودم ترا می جویم تا خود را در یابم.
ترا می خواهم تا خود را بیابم.الهی شوق ده تا وصال بی پایان ترا جویم.دلی ده تا جز عبودیت تو نبیند و نخواهد.مرا به خویشتن دعوت کن تا دیده اغیار در خواب است.مرا به حرمت راه ده تا سر در سجود است.مرا به خود وامگذار که پناهی نیست مرا جز تو.یارب کافر عشق توام به این گناه مرا مران.
::موضوع: متن های عاشقانه
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
[+] |
This Template designed by Amin BadieZadeh , Copyright © 2009 all rights reserved