
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388
[+] |
|
| |
|
شب، همه دروازههايش باز بود آسمان چون پرنيان ناز بود گرم، در رگ هاي ما، روح شراب همچو خون ميگشت و در اعجاز بود با نوازشهاي دلخواه نسيم نغمههاي ساز در پرواز بود در همه ذرات عالم، بوي عشق زندگي لبريز از آواز بود بال در بال كبوترهاي ياد روح من در دوردست راز بود |
فریدون مشیری
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در سه شنبه دوم تیر 1388
[+] |
بهار با غزل خوانی چکاوک ها آغاز می شود و با رقص گل های رنگارنگ
به اوج می رسد، در این جشن سبز، بادهای ملایم میزبان مهمانی
ناخوانده می شوند و قطرات باران بر فرش زمین پایکوبی می کنند.
که زمین نقش هزار قالی دارد و طرح آن بر صفحه رنگین،
یادگاریست برای ما، و ماندگار خواهد شد.
طرحی از رخسار گلگون شقایق،
سرشار از عطر یاس سپید بر گلبرگ زرد همیشه بهار!!!
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
[+] |
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
[+] |
نام شعر : سپيده
در دور دست
قويی پريده بی گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
لبهای جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه و روشن.
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب میفروزد در آذر سپيد
همپای رقص نازك نيزار
مرداب میگشايد چشم تر سپيد.
خطی ز نور روی سياهی است:
گويی بر آبنوس درخشد رز سپيد
ديوار سايهها شده ويران
دست نگاه در افق دور
كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد.
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
[+] |
|
نگاهی به زندگی قیصر امینپور
|
|
قیصر امینپور هرچند همیشه از مصاحبه گریزان بود؛ اما رسانهها هیچگاه از نامش نمیگذشتند. امروز هم خبرها با او شروع شد؛ اما اینبار خبر، خبر رفتن بود... |
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387
[+] |
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
[+] |
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
[+] |
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
چرا اين آبي زيبا كبود است
شبي كه بينوا مي سوخت از تب
كنار او افق شايد نبوده ست
بيا يك شب براي قلبهامان
زنور عاطفه قابي بسازيم
براي آسمان اين دل پاك
بيا يك بار مهتابي بسازيم
بيا تا رنگ اقيانوس آبيست
براي موج ها ديوانه باشيم
كنار هر دلي يك شمع سرخست
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
[+] |
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
[+] |
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فريدون مشيري
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387
[+] |
بلدم ستاره باشم
بدرخشم و ببيني
بلدي مرا دوباره
تو از آسمان بچيني
******
بلدم كه مثل ماهي
بروم به حوض تنها
بلدي مرا بگيري
ببري كنار دريا
******
بلدم كه مثل دانه
بنشينم و برويم
بلدي پرنده باشي
بروي به جستجويم
******
بلدم به آسمان ها
به ستاره پا گذارم
بلدي به من بگويي
كه از آسمان ببارم
*******
بلدم كه مثل چشمه
بروم به جستجويت
بلدي مرا ببيني
لب بام آرزيت؟
شعري زيبا از آقاي مهدي وحيدي صدر شاعر كودك و نوجوان
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در شنبه هفدهم فروردین 1387
[+] |
امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها !!!
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت ...
براستی ......
ما چه ساده به هم پیوند زده بودیم ثانیه هامان را ......
به سادگی ......
من ناباورانه به باور بودنت رسیده بودم ......
تو باور لحظه های من شده بودی ......
اما افسوس ......
افسوس ......
باد مي آيد
موهايم لاي باد مي پيچد
صورتم از دلتنگي
سرخ مي شود
لب دريا مي نشينم
و از ته دل
نبودنت را
آه مي كشم
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
[+] |
ای حاصل همه دوست داشتن٬ ای نفس: در خلوت این غربت بی مهتاب ٬توبرای من آغاز یک مقصد سبز بودی و میزبان آواز تنهایی من در خلوت این غربت بی ستاره و کویر٬ تو برای من پنجره ای شدی از پیچک و یک زمزمه لطیف٬ که هر دم آنجا کنار قصر پاییزی خاطره ها حضورت را تکرار کردی حتی در مه آلودگی فضای اشکهایم در خلوت این غربت بی تنفس و کبود تو برایم نقش آرامش موج بودی و دستهایت جلوه گاه اصالت آفتاب در خلوت سرد غربتی بی سخاوت٬تو حدیث آبی باران شدی و مرا نرمتر از هر چه سرمستی است به وصال گرم آیینه ها بردی در آوار ظلمت فانوسهایی که آنطرفتر همه خشکیها همیشه بروی خوش باوریهایم بسته شد٬ تو برایم فانوس روشنی شدی عارفانه وراه دادی که بیامیزم و سبز بخوانم به اشارت باران تو ای الهه مهتاب: ذهن سبز غرورم را با ترد احساسم ترانه ای می سازم به بالهای حادثه ای که التماس و خواهشش می خوانم به تو:که بدانی تا آندم که بی تمنا به کمین خاکهای سرد٬ تن به افتادگی می دهم به تو دلباخته ام ٬ با تو گرمم و روشن و پیوند بی تو خاموشم و ویران....
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
[+] |
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
[+] |

اي نكويان كه در اين دنياييد
يا از اين پس به دنيا آييد
اين كه خفتست در اين خاك منم
ايرجم، ايرج شيرين سخنم
مدفن عشق جهان است اينجا
يك جهان عشق نهان است اينجا
من همانم كه در ايام حيات
بي شما صرف نكردم اوقات
گرچه امروز به خاكم ماواست
چشم من باز به دنبال شماست
هر كه را خوي خوش و خوي نكوست
مرده و زنده من عاشق اوست
تا مرا روح و روان در تن بود
شوق ديدار شما در من بود
بعد چو رخت از دنيا بستم
باز در راه شما بنشستم
بگذاريد به خاكم قدمي
بنشينيد بر اين خاك دمي
گاهي از من به سخن ياد كنيد
در دل خاك دلم شاد كنيد
::موضوع: شعر
» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
[+] |
This Template designed by Amin BadieZadeh , Copyright © 2009 all rights reserved