تبليغاتX
وبلاگ شقایق
عکسایی که تو کاشان گرفتم اولین توی قمصر و دومیش توی باغ فین



 ::موضوع:

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در شنبه سی و یکم فروردین 1387

[+] |

گنجشک



 ::موضوع: گالری تصاویر

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

[+] |

شکست لاله
بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنار نور یک شمع
به فکر پیچ همسایه باشیم
بیا ما نیز مثل روح باران
به روی یک رز تنها بباریم
بیا در باغ بی روح دلی سرد
کمی رویا ی نیلوفر بکاریم


 ::موضوع: شعر

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

[+] |

معذرت خواهی

دوستان عزیز باید ببخشید که وبلاگم اینجوری شدهدارم قالب وبلاگو عوض می کنم یه مقدار به هم خورده به بزرگی خودتون ببخشید تا یکی دو روز دیگه درست میشه



 ::موضوع:

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

[+] |

می دونم بر نمی گردی...

پاییزه غریب و بی رنگ

اون همه برگ مگه کم بود

گل من رو چرا چیدی

گل من دنیای من بود



 ::موضوع: گالری تصاویر

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

[+] |

دل نوشته

همچو يك ابر بهاري

تو مثل دود سيگاري

كه هميشه در عبوري

از منِ اي سنگ بلوري

 

دل هميشه بي قراره

خاطراتت موندگاره

دل شده تيكه و پاره

واسة تو اي ستاره

 

نگاهم به نگات بود

دل من تنگ چشات بود

دل من پيش خودت بود

وقتي تنها و غريب بود

 

رفتي و دل رو شكستي

رفتي و عهدي نبستي

رفتي و عشقي نمونده

تو همه عشق و شكستي



 ::موضوع: دل نوشته ها

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

[+] |

دلم شکست...

دیدی دلم شکست...

دیدی که این بلور درخشان عمر من

بازیچه بود...

دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من

از دست کودکی که ندانست قدر آن

افتاد بر زمین

                      دیدی دلم شکست.........



 ::موضوع: گالری تصاویر

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

[+] |

تقدیم به تو...
 

ترا آن قدر دوست دارم که در حقیقت وجودم هر چه جستجو کردم هیچ نیافتم جز تو.خودم را در آیینه پندار نگریستم عکس زیبای ترا دیدم با همه شکوهی که در یک مهر سپید موج می زند.

به خلوت خود مرا راه ده که سخت بیگانه و ملولم.شب زنده دارم بدار تا در بستر ستاره هایت سرود عشق بسرایم.غمم سهل است و به یک عشوه تو گره از دل تنگم باز می شود.مرا به خود بخوان،چرا که در خلوت تو ارکان صدق و صفا آن چنان محکم است که من بیگانه از خویش را به دست زدن به عمود اخلاص تو وامیدارد تا برای تو از ضیافت نور و ایمان با موسیقی موزون مهربانیها،

ساجد قبله گاه تو باشم در محراب عشق پاک تو.

خداوندا لحظه ای از تو جدا نیستم چرا که در سلسله پیچ در پیچ مهر تو،با تارهای رحمانیت تاب خورده ام.ای رحیم،ای رئوف،ترا در خلوت سحرگاهان،در بوی دلاویز زلف نرگس می بینم که چسان شورانگیز و دلربایی.قلم از سر عشق تو عاجر است.همیشه دوست دارم با تو حرف بزنم،با تو راز دل گویم.تو زیباترین واژه شعر منی چرا که غیر از تو کسی را نیافتم که با من اینگونه مهربان و صمیمی باشد.اقرار می کنم که موجودی ضعیف و گریزانم.سرگردان در این وادی هزار رنگ.اما همه ی سلولهای وجودم ترا طلب می کنند.نمی گویم عاشقم می خواهم که عاشق باشم تا از باده وصلت جرعه ای بنوشم که تا زنده ام هوشیار نگردم.می خواهم شکر ذکر تو،نام زیبای تو نقل دهانم باشد تا از شهد آن سر مست شوم.یارب مرا بخود بخوان تا از قافله رحمتت وانمانم.می دانم که تو همه کس را به خود می خوانی.همه را راه می نمایی و آن را که راه نمودی به مقصد می رسانی و آن را که به مقصد رساندی می پذیری و می نوازی و به میهمانی عشق و نور دعوت می کنی و چه بی انصاف بنده اگر ترا نخواند.

آن را که به لطف خویش خلق بگزیند

بر باطن او گرد جفا ننشیند.

بارالها،در سینه ام صادقانه ترین ترانه ها را پنهان کن تا در وصف جمال زیبای تو بسرایم.در سرم شور عاشقی نه تا دیوانه گریهای مرا بنگری.حلقه از زلف تو باز کن تا حلقه به گوش تو باشم و در رقص سماع چرخان و خیزان بسر کوی تو بخرامم.می گویند که با پای رود،کعبه را زیارت کند و هر که با دل رود کعبه به زیارت وی می شود.مرا کعبه و زیارت،هر دو مقصود تویی.بر بال مرغ عشق مرا به کعبه ات بخوان،مرا به خود دعوت کن.می دانم که راز و نیاز عاشق و معشوق طور را به سینه سینا نوشته اند.مرا به طور بخوان،مرا به سینا ببر،مرا به شهر موسیقی پر ترنم آیات الاهیت ببر،تا با چنگ عشق آهنگی دلکش بنوازم،تا همه افلاکیان را به آتش این ناله بسوزانم و بگویم که دگر صبح است و پایان شب تار است.اما اگر تو بخواهی اگر تو بگویی که عاشقان را سحری باید و در آن سحر،در آن روشنی با همه ذرات وجودم ترا می جویم تا خود را در یابم.

ترا می خواهم تا خود را بیابم.الهی شوق ده تا وصال بی پایان ترا جویم.دلی ده تا جز عبودیت تو نبیند و نخواهد.مرا به خویشتن دعوت کن تا دیده اغیار در خواب است.مرا به حرمت راه ده تا سر در سجود است.مرا به خود وامگذار که پناهی نیست مرا جز تو.یارب کافر عشق توام به این گناه مرا مران.



 ::موضوع: متن های عاشقانه

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387

[+] |

چشم من به توست



 ::موضوع: گالری تصاویر

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در سه شنبه بیستم فروردین 1387

[+] |

عکس عاشقانه



 ::موضوع: گالری تصاویر

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

[+] |

فريدون مشيري

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فريدون مشيري



 ::موضوع: شعر

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387

[+] |

بلدم ستاره باشم

بلدم ستاره باشم

بدرخشم و ببيني

بلدي مرا دوباره

تو از آسمان بچيني

******

بلدم كه مثل ماهي

بروم به حوض تنها

بلدي مرا بگيري

ببري كنار دريا

******

بلدم كه مثل دانه

بنشينم و برويم

بلدي پرنده باشي

بروي به جستجويم

******

بلدم به آسمان ها

به ستاره پا گذارم

بلدي به من بگويي

كه از آسمان ببارم

*******

بلدم كه مثل چشمه

بروم به جستجويت

بلدي مرا ببيني

لب بام آرزيت؟

 

شعري زيبا از آقاي مهدي وحيدي صدر شاعر كودك و نوجوان



 ::موضوع: شعر

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در شنبه هفدهم فروردین 1387

[+] |

بهنوش بختیاری



 ::موضوع: هنرمندان

» نوشته شده توسط : محمد جعفر حسن زاده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387

[+] |


This Template designed by Amin BadieZadeh , Copyright © 2009 all rights reserved


سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد